اردوی شبانه
شد دیگه!کاریش نمیشه کرد..
شوخی: همین!
شد دیگه!کاریش نمیشه کرد..
من!میخوام این بادکنک رو رها کنم!یا شایدم،این بادکنکها رو!
Son defa görsem seni
Kaybolsam yüzünde
Son defa yenilsem sana
Hiç anlamasan da
Son defa benim olsan
Uyansam yanında.
Emre aydin-sone defa
من اون پسره هستم توی پانصد روز از سامر!این جور به نظر میرسه…چون میدونم آخر فیلم وقتی روی همین نیمکت نشسته بود چه حسی به مغزش هجوم آورد…
باران
می آید
تو
نمی آیی؟
علیرضا روشن-کتاب نیست
شنیدم؛
و آن را نزد خود نگه داشتم…
هنوز هم پایش ایستاده ام!
نه هلیا!تحمل تنهایی،از گدایی دوست داشتن ،آسانتر است…
مثل اینکه از کتاب نادر ابراهیمی-
پ.ن.مرسی آیدین!
مثل خاطره ی یه جعبه پر از شکلات،درست بالای یخچال..
توی کودکی؛
دور از دسترس!
گم شدم…بدجوری گم!
حسرت یه جعبه پر از شکلات..
اگه از سن ۱۹ سالگی باشه…تا کی قراره همراه آدم بیاد؟
دارم قلبی لرزان ز رهش…
وقتهایی که ماه مثل قرص است،
مدام دست دراز میکنم به سمتش..
یک حسی به من میگوید اگر بگیرمش
می توانم
جای خالی همه سیتالوپرامها و سرترابایولها را پر کنم
بخورمش
راحت خوشحال شوم..
راحت بخوابم…
پرواز حتی!