پدربزرگ
بعد از والیوم،پدربزرگ،بعد از لیوان آب،پدربزرگ،بعد از سرمایی که در گلویش پایین میرفت،پدربزرگ گفت:واقعیت اینه که اون مرده.
یوزپلنگانی که با من دویده اند،سه شنبه ی خیس-بیژن نجدی
شوخی: همین!
بعد از والیوم،پدربزرگ،بعد از لیوان آب،پدربزرگ،بعد از سرمایی که در گلویش پایین میرفت،پدربزرگ گفت:واقعیت اینه که اون مرده.
یوزپلنگانی که با من دویده اند،سه شنبه ی خیس-بیژن نجدی
درد همه عالم به کنار..درد تو مثل جهنم بوده و من بی خبر..توی این همه سال…کاش مرهمی بودم،اما میدانم که هیچ مرهمی بر بعضی از دردها نیست!
ما کجاییم در این بحر تفکر؟
تو کجایی…
این وبلاگ چیست و چرا!
اینجا کجاست اگر من هربار برای به روز کردنش می آیم،سر از وبلاگی در میاورم که آدرسش را کسی ندارد…
و شعر میخوانم و میخواهم بنویسم اما نمی شود…
و جملات مثل دیوار می آیند به سمتم!
بگذار اسفندماه از من عبور کند…
Son defa görsem seni
Kaybolsam yüzünde
Son defa yenilsem sana
Hiç anlamasan da
Son defa benim olsan
Uyansam yanında.
Emre aydin-sone defa
من اون پسره هستم توی پانصد روز از سامر!این جور به نظر میرسه…چون میدونم آخر فیلم وقتی روی همین نیمکت نشسته بود چه حسی به مغزش هجوم آورد…
باران
می آید
تو
نمی آیی؟
علیرضا روشن-کتاب نیست
شنیدم؛
و آن را نزد خود نگه داشتم…
هنوز هم پایش ایستاده ام!
نه هلیا!تحمل تنهایی،از گدایی دوست داشتن ،آسانتر است…
مثل اینکه از کتاب نادر ابراهیمی-
پ.ن.مرسی آیدین!
مثل خاطره ی یه جعبه پر از شکلات،درست بالای یخچال..
توی کودکی؛
دور از دسترس!
گم شدم…بدجوری گم!
حسرت یه جعبه پر از شکلات..
اگه از سن ۱۹ سالگی باشه…تا کی قراره همراه آدم بیاد؟
دارم قلبی لرزان ز رهش…